لسان الملك سپهر

1920

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

قيس گفته بودم انشاد كردم و هى هذه : رحلت سميّة غدوة اجمالها * غضبا عليك فما تقول بدا لها گفت : كافى است آنچه گفتى ساكت باش اين قصيده را تو بر هم بسته‌اى ؟ گفتم : چنين است . گفت : سميّه كيست كه تشبيب سخن به نام او كرده‌اى ؟ گفتم : او را ندانم نامى است كه در دل من افتاده ، فرياد برداشت كه هان اى سميّه بيرون شو . ناگاه دختركى پنج‌ساله از پس خيمه درآمد و گفت : اى پدر چه مىخواهى ؟ گفت : آن قصيده‌اى كه من در مدح قيس بن معدى كرب گفته‌ام و تشبيب به نام تو جسته‌ام براى عمّ خود قرائت كن ، پس آن دختر ابتدا كرد و بىتوانى قصيده مرا از پاى تا به سر حرفا به حرف قرائت كرد ، اين هنگام گفت : اى سميّه بازشو . روى با من كرد و گفت : اگر جز اين شعر دارى بگوى . گفتم : مرا پسر عمى است كه نام او سهيل و كنيت او ابو ثابت است گاهى مرا هجا گويد ، من نيز او را هجا گويم و در اين معنى قصيده‌اى گفته‌ام . گفت : بگو ، من ابتدا بدين قصيده كردم : ودّع هريرة انّ الرّكب مرتحل * و هل تطيق وداعا ايّها الرّجل گفت : ساكت باش اين هريره كيست ؟ گفتم : ندانم همانا نام او را در خاطر نهاده‌ام . فرياد برداشت كه : اى هريره حاضر باش ، در زمان دختركى همسال نخستين بيرون شد گفت : آن قصيده كه من در هجو ابو ثابت گفته‌ام براى عمّ خويش بخوان . اين دخترك نيز قصيدهء مرا از مطلع تا مقطع انشاد كرد من بترسيدم و رعدتى « 1 » سخت بر من درآمد و همىبلرزيدم ، چون مرا چنين ديد گفت : اى ابو بصير بيم مكن من مسحل بن اثاثه جنى همزاد توام ، منم كه شعر بر زبان تو مىگذارم پس خوف از من برفت و ببودم تا باران بايستاد ، اين هنگام مرا به بلاد قيس رهنمونى كرد . جرير بن عبد اللّه بجلى گويد : وقتى در جاهليت در عرض راه از براى آب پياده شدم و شتر خود را عقال كردم و نزديك با آب شدم در كنار آب قومى زشت روى نگريستم ناگاه تنى از همه اقبح برسيد ، او را گفتند : اين مرد به ما مهمان رسيده است اكرام او ستوده است و تو مرد شاعر مىباشى خاطر او را از شعر مشغول مىكن ، پس ابتدا كرد بدين قصيده : ودع هريرة انّ الرّكب مرتحل

--> ( 1 ) . رعدتى : اضطرابى .